تاثیر حقوق بین الملل

قبل از 1904 جنگ جهانی ای رخ نداده بود. جنگ ها مقطعی و بین دو طرف درگیر اتفاق می افتاد.

دولت ها خارج از قلمرو خویش جز به خاطرگسترش امپراتوری های استعماری خویش نجنگیده بودند. دوران قبل از 1914 دوران صلح بود. واین زمانی بود که جنگ  در حقوق بین الملل هنوز منع  نشده بود.

حقوق بین الملل در توسعه تدریجی خویش اقدام به انعقاد کنوانسیونهایی درخصوص قوانین حاکم بر جنگ نمود. کنوانسیونهای چهارگانه ژنو. جنگ جهانی اول در 1914 اتفاق افتاد. کشتار وحشیانه آدمی. سیاست مداران دولت های دمکراتیک بعد از آن می دانستند که رای دهندگان از جنگ بیزار و گریزانند. بنابراین پیمان بریان-گلوک در1928 بین وزرای خارجه فرانسه و آمریکا مبنی بر ممنوعیت جنگ بسته شد. این پیمان نقطه عطفی در حقوق جنگ محسوب می شود. جنگ در حقوق بین الملل ممنوع شد. اما 1914 به گفته هابسبام راه را برای عصر قتل عام گشوده بود. مهر جنگ بر پیشانی قرن بیستم خورده است. جنگ جهانی اول را جنگی دانستند که به تمام جنگ ها پایان داد اما طولی نکشید که جنگ جهانی دوم شروع شد و بعد از سبعیت های آن مژده صلح جاودان داده شد. مژده ای که بیش از 290  جنگ بین المللی و داخلی پس از آن وقوع یافته است.

آمار کشته شدگان  این قرن  به 187 میلیون نفر سر می زند. جنگ ها بدون اعلام و هشدار قبلی (از قوانین مسلم حقوق جنگ) شروع شدند  و بدون آنکه به پیمان صلحی ختم شوند، متوقف شدند. غیر نظامی ها به خاک و خون کشیده شدند. بمباران اتمی شد. و سخافت اصل عدم استفاده از سلاحهایی که جراحات بیش از حد وارد می کنند را برملا کرد. منطقه امنی باقی نماند. سربازان اشغالگر در کشور تحت اشغال، اصل ممنوعیت اشغال جابرانه را در زیر چکمه های خود گرفتند و ... (موارد فاحش و بنیادین حقوق جنگ)

موضوع تا بدانجا پیش رفت که حمله پیش دستانه توجیه و مشروع تلقی گردید. به گفته ی نگری وهارت جنگ به عنصر بنیادین زیست-قدرت بدل شد که قصد برسازی و بازتولید نظم اجتماعی را دارد. جنگ از روابط بین دولت ها به روابط دولت و ملت کشیده شد. ویژگی مدل جدید جنگ سرکوب جنبش های مقاومت و تحمیل نظم بر انبوه خلق شده است. شهر توسط نیروهای نظامی قدرت حاکمه فتح می شود.

عاقبت الامر حقوق بین الملل نام حقوق جنگ را به حقوق  مخاصمات مسلحانه تغییر داد که یادآور دوران مشروعیت توسل به زور در مناسبات بین المللی بود. همانطور که نام کشورهای مستعمره شده به کشورهای تحت سرپرستی تغییر داده شده بود.

پائین شهر

روز تعطیل بود و راهی پائین شهر شدیم. خیابان مولوی، ری، خراسان، شوش، فدائیان اسلام تا شهر ری و دست آخر ابن بابویه و بالاخره بازگشت به جایی دیگر از شهر.

خیابان مولوی ماشین را پارک کردم و در کوچه پس کوچه ها راه افتادیم. کوچه هایی تو در تو که گاه به دالانی ختم می شد. جلوتر رفتن القای حس تحلیل رفتن را موجب می شد.

بعضی از کوچه ها آن چنان باریک بودند که رفت و آمد در آن امکان نداشت. یا رفت یا آمد. همین . تو گویی در رفت و آمد می بایست یک طرف به نفع آن دیگری کنار می کشید و در غیر اینصورت آن که زورش می چربید می توانست رد شود. خانه های قدیمی، گاه قسمتهایی آوار شده که انگار بازمانده جنگی بوده است. داخل کوچه های حداکثر 3 متری گاه آپارتمان جدید الاحداث 4 طبقه ای را می دیدی که قد برافراشته است، بی ریخت تر از خانه های آوار شده. ستوده می ترسید. از بیشتر رفتن امتناع می کرد. واهمه داشت از هزار توی کوچه پس کوچه های آن جا، هر اتفاقی را ممکن می دانست. محله تنگ و تار بود. مکانی برای تولید خشونت. خشونتی که بر سازنده قانون آن جاست. خشونتی که نه به بیرون از خود، بلکه به خود ارجاع می شود. خشونتی که توان ارتفاع ندارد و در خود بازتولید می شود. این وضعیت اظطراری، استثنایی نیست خود قاعده است. این تنها تصویر گوشه ای از شهر نیست، مساله امروز ماست. نا تمامی فاجعه است.

کتابخانه آیت اله مجتهدی، حوزه علمیه حاج ابوالفتح و امام القاسم نیز بودند. فضیلت زندگی در پایین شهر، صفا و صمیمیت میان مردمان، عشق پاک و بی آلایش، مردانگی و غیرت جوانان و نهایتاً ستایش فقر که در سریالهای تلویزیون دیده می شوند ایدوئولوژی خطرناکی است دهشت انگیز تر از شوربختی آدمیان و فلاکت آن ها در آن نقطه شهر.

البته این به معنای آن نیست که همه فلاکت است و تل حسرت و ناکامی. جمع اضداد است. اما وجه غالبی که من دیدم را می گویم.

آیا در آن مکان، شکل گیری سیاست امکان پذیر است؟ جبران شوربختی و فلاکتی که بر ساکنان این جا رفته چگونه ممکن است؟ به لطف اعتقادی به عاقبت خیری در حیات اخروی؟! آزادی و رهایی حتمی نیست. تنها انتظار و امیدی بر خاسته از رنج آدمیان، که لحظه رستگاری و رهایی را امکان پذیر می سازد.

پائین تر که می رفتیم شهر افقی می شد. انگار ساختمانها توان قد بر افراشتن نداشتند. در ابن بابویه، برج طغرل حدود 20 متر بلندا داشت. ساخته شده بود که هم محل سخنرانی باشد هم زمان سنج و هم محل رصد کردن. سه غایب بزرگ امروز آن محل.

نامیدن

بچه به دنیا نیامده  به کلیه ابزارهای کسب اطلاعات از فامیل و دوست گرفته تا اینترنت و... در این عصر اطلاعات و ارتباطات متوسل می شویم تا نامی برایش انتخاب کنیم که منحصر به فرد باشد. حتی نام های خوش آوا و با معنا (!) را از لیست به این دلیل که نام بچه فلانی است یا در خیابان شنیده شده است حذف می کنیم تا نامی برگزینیم تک. تکینگی نام.

این جدیت و تلاش جهت تکینه کردن فرزند با بزرگتر شدن او محو و غایب می شود. درس بزرگسالی این است: همرنگ جماعت شو.

مرگ

او نمی خواست که بمیرد نه آنکه از مرگ واهمه ای داشته باشد بلکه عاشق زندگی بود. زندگی را دوست داشت هر چند خسته بود. پر از امید بود.دل بسته فرزندانش بود. باور کرده بود که می توانند دوباره از مرگ خلاصش کنند. خلاصی از مرگ نه که باورش نمی شد، دوباره به زندگی اش برگردانند. می دانست گرفتار درد وحشتناکی شده است اما باورش نمی شد که بی علاج باشد. یکبار درمان شده بود پس این بار نیز امکان دارد. مرگ اما به سرعت فعال بود.واو آن را به چیزی نمی گرفت.

تا که آن شب هولناک فرارسید. روی تخت بیمارستان با تنی نحیف ونزار دراز کشیده بود. پوستش کشیده بر استخوانها و زرد از فرط مریضی. چشمهایش که اغلب از شوق، قطرات اشک در آن حلقه می زد گود افتاده و زرد شده بود. سکوت را دوست نداشت ولی حالا ساکت و بی رمق افتاده بود. نفس کشیدن برایش سخت شده بود. اکسیژن وصل کرده بودند. دستکاه آزارش می داد. تنفسش سخت تر شد. به ناگاه لرز تمام وجودش را در بر گرفت. دکتر را خبر کردم. آمد. اولی گفت باید متخصص بیاید. متخصص آمد. معاینه کرد. گفت باید منتقل شود. از تخت که جا به جایش می کردند چه رنجی متحمل می شد. بدنش رمقی نداشت. استخوانها نرم شده بودند وبی طاقت. درد مندانه نگاهم می کرد. چیز عجیبی در نگاهش بود. نمی خواست. گیج شده بودم. هیچ گاه آنقدر احساس عجز و ضعف نکرده بودم. چیزی نداشتم. تنها نگاهش می کردم. بردندش.رفت.

پدرش را در حالی که سرش را بر روی پاهای خود گرفته بود و بقیه خانواده نیز در اطراف بودند از دست داد. و خود در تخت بیمارستان در تنهایی رفت. این روزها آدم ها نه در زندگی و عشق تنها هستند بلکه در هنگام مردن نیز تنهایند.

نمی شد به جایش مرد. مردن مال خود آدمی است. شغل نیست که از تو بگیرندش وبه کس دیگر بسپارند. حتی عشق هم نیست. در مرگ، کسی را نمی شود جایگزین کرد.

مواجهه با مرگ هم زندگی را معنا می دهد و هم آن را پوچ و بی معنا می سازد. البته در زمان ما، کمتر با مرگ مواجه می شویم. نمی توانیم یا نمی خواهیم از آن صحبت کنبم. در مواجهه با مرگ بی احساس و بی اعتنا شده ایم. مردگانمان را به گورستانی خارج از شهر می بریم و به مرور زمان فراموششان می کنیم. در وقت سوگواری نیز تسلیت دهندگان نه از مرگ که از وضعیت اقتصادی،سیاست و... صحبت می کنند. زبان ما در مواجهه با مرگ تهی شده است.

به او زنگ می زنم . به سراغش می روم . با از وضعیت ام می گویم . تشویق می شوم به ادامه دادن .سعادت آری گفتن به زندگی را داشت . صدایش می کنم در دل و جانم .