مجالس اربعه

مجلس اول

مراسم شکوهمند ازدواج مقدس سلطنتی در حال برگزاری است. مردم در بیرون مجلس پا کوپان و دست افشان در شوق یک لحظه دیدار این زوج خوشبخت سر از پا نمی شناسند. تلویزیون ها پر بیننده ترین برنامه تاریخ این رسانه را سخاوتمندانه پخش می کنند. نیمه پر لیوان در جلوی چشم همه. تا همگان شریک این همه باشند. برخی در بعضی جا ها اعتراض می کنند و سعی در برملا کردن ماهیت کاذب و خفت بار این مراسم هستند. اما تو گویی خود تنها مخاطب خود هستند.

مجلس دوم

خیابان های لندن را دله دزدها به آشوب کشیده اند. مالکیت خصوصی در خطر قرار گرفته است. پلیس حسب وظیفه قانونی خود با اخلال گران امنیت اجتماعی و اقتصادی بر خورد می کند. می گیرد و می کشد و به بند می کشد. رسانه ها از آشوب صحبت می کنند. اعتراض مدنی آری ولی سرقت و تعرض به مالکیت شهروندان نه. بنابراین بنا به رسالت قانونی باید سرکوب کرد. برخی اعتراض می کنند و در پی افشای جریان نکبت بار وضعیت موجود هستند اما در نهایت نظام کار خود را می کند و احکام اجرا و خیابان ها مجدداً با برگزاری کارناوال شادی زخم وارده را مرهم می گذارند.

مجلس سوم

در خیابان، معترضی شکار می شود. مدافعان حقوق بشر این سوژه قربانی را در دستور کار خود قرار داده و رسانه های معظم دنیا جهت دفاع از حقوق بشر و کرامت انسانی مرتب صحنه شکار را پخش می کنند. آن قدر در این کار استمرار و سماجت به خرج می دهند تا این صحنه یکه به چشم اندازی عادی و بی تفاوت مبدل می شود. برخی اعتراض را ادامه می دهند ولی تو گویی صحنه مورد اقبال نقطه پایان بوده است.

مجلس چهارم

در رمان " تاریخ " اثر الزا مورانته از پیاله فروشی ای نوشته شده که مشتریان در حال نوشیدن، مشغول بحث در مورد فوتبال و ورق بازی هستند. داوید سگره پارتیزان دوره جنگ جهانی دوم، پس از شراب نوشی حسابی شروع به صحبت از آنارشیسم می کند. نظام بورژوایی را بدترین نوع هیولای جامعه انسانی در طول تاریخ دانسته و تنها راه رهایی را انقلاب راستین آنارشی می داند. مشتریان گاه به گاه جمله ای خطاب به داوید ادا می کنند بدون آنکه پاسخ چندان اهمیتی برایشان داشته باشد. و داوید بالاخره " دمش را روی کولش گذاشت و از در بیرون رفت."   

 

هیچ

از دست دادن چیزی می تواند نشانه ای باشد برای تایید آن. از دست دادن گاه چنان جلوه عظیمی پیدا می کند که یادمان نمی آید آیا چیزی از ابتدا بوده است یا نه ؟ بازی از دست دادن ما را صاحب چیزی می کند که هیچ وقت نداشته ایم. یک نوع بازی مالیخولیایی. عشق دوران نوجوانی مثال خوبی است وقتی عاشق دختر همسایه می شوی بدون هیچ تماسی و آخر سر او را با کس دیگری می بینی.

از دست دادن در شکل دیگر، آنجا که واقعاً چیزی اتفاق افتاده است اگر همراه با آیین سوگواری نباشد همچنان مالیخولیایی خواهد بود. سوگواری آیینی است یا به عبارتی طی طریقی است که فرد آنچه را از دست داده باور می کند و آدمی قادر می شود تا میل خود را به مطلوبات دیگر انتقال دهد. با قبول شکست و منطق آن را به ته رساندن است که موفق می شوی به مرحله دیگری فکر کنی. عدم قبول شکست ما را به مالیخولیا می رساند و هنوز خودرا صاحب آن چیز از دست رفته می دانیم. یک نوع خرفتی که گاه حالتی زیبایی شناسانه نیز می گیرد. البته قبول شکست نیزاز بزک زیبایی شناسی در امان نیست.

ما همیشه درگیر یک جور از دست دادن هستیم. زندگی مجموعه ایست از فرصت های از دست رفته. تکرار مکرر شکست. پذیرش شکست به مثابه پذیرش نقش قربانی نیست بلکه نوعی درگیری با امکان پذیرهای جدید است. آیا رخداد به ته رسیده است؟ پایان ماجرا کجاست؟

ما با تجربه ای نا تمام درگیر هستیم. تجربه ای که می داند پایانی نیست و آن چه است طلب امر ناممکن است. مطلوبی که دست نایافتنی است. مطلوب به زبان لاکان  "هیچ" است، امری ممتنع الوجود. ولی به بهانه آن است که آدمی به جست و جو برمی خیزد. مطلوب وعده دیدار یا وصال امری است که ماهیت آن در عدم امکان آن است. پیروزی نهایی هرگز رخ نمی دهد.