خنديدن
" شاد بودن تنها انتقامي است كه مي توان از زندگي گرفت." در فحواي اين جمله زندگي چيزي است نا به دلخواه و مخرب. زندگي آسيبي است كه بر ما وارد شده است. بنابراين مي بايست انتقام خود را از آن ستاند. شادي ابزار انتقامي است كه خارج از زندگي قرار دارد و بايستي وارد آن كردتا مگر به ضرب آن بتوان زندگي را تحمل نمود. زندگي في نفسه چيز خوار و دهشتناكي است. در زندگي بي قدر، در جهان بي هدف، جايي براي روييدن و پوييدن نيست. شادي عملي است واكنشي به شور بختي و فلاكت زندگي تا به مدد آن دوام و استمرار آدمي تضمين گردد.
شادي كار رنج ديدگان، مصيبت زدگان و مفلوكان براي گرفتن انتقام است. انتقام عملي است خاص بردگان و حاصل كينه توزي. كينه توز خوار شمار است انسان كينه توز دچار سوء هاضمه و سرد خو و برده است . انسان كينه توز، انسان سود و بهره است.(دلوز)
ماكس برود مي گويد وقتي كافكا رمان محاكمه و بالاخص فصل يكي مانده به آخر "در كليسا " را مي خواند خودش و مخاطبانش بلند بلند مي خنديدند. ژيل دلوز كافكا را رمان نويسي كميك مي داند. اما خواندن رمان محاكمه براي انتقام گيرندگان هيچ گاه كميك نبوده است و انتقام گيرنده توان درك كميك از محاكمه را ندارد.
نيچه خنده را مقدس مي خواند " اي انسان هاي والاتر، خنديدن بياموزيد! " خنده انسان والاتر آري گفتن به زندگي است. خنديدن، بازي كردن و رقصيدن. آري گفتن به تصادف و ضرورت آن، آري گفتن به شوند است. خنده اينجا نه از سر بي خبري يا نشنيدن خبر هولناك است (برشت) و نه بدون انفصال و گسست از وضعيت موجود بلكه شادماني در هراس است كه با شادماني هراس آور جلادان مغاير است. " جلادها به ندرت مي خندند يا خنده شان شبيه ديگران نيست... كافي است كه نفرت نسبتاٌ شديد باشد تا بتوان چيزي، شادي عظيمي ازآن بيرون كشيد، نه شادي از دوگانگي، نه شادي از نفرت داشتن، بلكه شادي از اراده به تخريب آن چه زندگي را مثله مي كند." (دلوز)