B R T

این روزها قسمتی از بلوار ها و بزرگراههای شهری تهران یکی پس از دیگری به مسیر ویژه اتوبوس های تند رو یا همانBRT اختصاص می یابد و حاصل آن می شود تنگ تر شدن بلوار یا اتوبان و در نهایت ترافیک. خیابان ها با توجیه ضرورت ارتباط سریع تر به بزرگراهها تبدیل شدند و اکنون بزرگراهها و بلوار ها باز هم به همین بهانه ( یعنی همان ضرورت تند روی ) تنک و باریک می شوند.حاصل نه خیابان است و نه بزرگراه. خیابان عنصری است مدرن؛ محل گشودگی، به در آمدن از تاریکی منزل و تنگی کوچه و محل ظهور عشق و سیاست. خیابان به مثابه رسانه عمل می کند که بستر تحقق ارتباط آزاد افراد است.خیابان محل بهره مندی انسان مدرن از آزادی و عشق است. فضای همگانی مدرنی است که تجربه آزادی را نوید می دهد. هر چند گاه و همچون خیابان های برلین در آلمان فاشیستی و یا خیابان های پطرزبورگ و مسکو در زمان بلشویک ها بر جسم و جان آدمی زخم می زند، ولی باز به واسطه همان خیابان می توان زخم ها را بر ملا و بر آنها مرهم نهاد. بزرگراهها اما، خیابان ها را از بین بردنند تا در این عصر سرعت و ارتباطات، فاصله ها را پر کنند. (در واقع با فاصله افکنی) و اکنون بزرگراهها نیز انگار مزاحم اند. تنگ تر می شوند و سرعت اتومبیل ها کمتروکمتر و ترافیک و کلافگی آدم ها. تو گویی دیگر نیازی به سرعت نیست و یا سرعت مربوط به همگان نیست. اگر خیابان عنصری مدرن بود و بزرگراه عنصری پست مدرن، این خلقت جدید به کدام دوره متعلق است؟ این روزها کجا وعده تجربه آزادی را می دهد؟

شاهد

در دادگاههای تشکیل شده در خصوص جنگ جهانی دوم(نورمبرگ) یک راه کشف حقیقت کسانی که قربانی فاجعه بوده اند یا نه این بوده است که آیا تجربه های خود را به راحتی و به صراحت بیان می کنند یا در بازگویی آن دچار لکنت می شوند و گاه عاجزاز بازگفت ماجرا.

کسی که با فصاحت و بلاغت تام سخن می گوید، کسی که سلیس و روان حرف می زند و می نویسد یا از ماجرا پرت است و یا از همدستان فاتح.

فاجعه برای قربانی آن به گفت در نمی آید مگر با لکنت و پریشانی و به کتابت در نمی آید مگر بریده بریده و بی نظم. ذهن یاری نمی دهد تا خاطره همچون تصویری بی عیب و واضح آشکار گردد. گاه چیزکی به دست می آید که می شود پاره گفته یا پاره نوشته.

شاهد فاجعه نیز به سان زن لوط که به رغم هشدار او به عقب برگشت و پشت سرش را دید به ستونی از نمک تبدیل می شود. اما آنچه برآیندگان برجا می ماند آیا روایت فاتحان نیست؟ آیا به ستون نمک ویا باز مانده امیدی هست؟ رمان سلاخ خانه شماره پنج را یک ستون نمک نوشته است. (کورت و نه گات جونیر) او که گرفتار در کهربای زمان است در کتابش بسیاری از لحظات شگفت انگیز زمان را با هم و با یک نظر می بیند: بمباران درسدن، اردوگاههای جنگ، به صلیب کشیدن مسیح، آمریکای بعد از جنگ و... از قول سلین می نویسد: "بدون رقص با مرگ، آفرینش هنری امکان پذیر نیست." اما این مخلوق درهم برهم و بریده بریده و کوتاه است. چرا که "انسان نمی تواند درباره قتل عام، حرف های زیرکانه و قشنگ بزند. بعد از قتل عام انسان انتظار دارد آرامش برقرار شود، و همین هم هست، البته به جز پرنده ها.

و پرنده ها چه می گویند؟ مگر درباره قتل عام حرف هم می شود زد؟ شاید فقط بشود گفت: "جیک جیک جیک؟"