آژیر قرمز
آژیر قرمز
«نهم آوریل ۱۹۹۴ شبه نظامیان پیدایم کردند... در طی دو روز به همراه هشت زن جوان به ترتیب توسط حدود ۲٠ نفر مورد تجاوز قرار گرفتیم. همه زنان جوان بعد از تجاوز به رودخانه پرتاب و کشته شدند. روز سوم یکی از شبه نظامیان که دید توان راه رفتن ندارم، گفت به همین حالت مرده ای و اجازة رفتن داد؛ ولی نای حرکت نداشتم. در یک کلیسای قدیمی در «کامونيی» پناه جستم. در راه کلیسا دیدم که شبه نظامیان تعداد زیادی را سوزانده اند. در ١۵ می، شبه نظامیان به کلیسا وارد شدند و اعلام کردند که حالا نوبت ماست که سوزانده شویم. عده زیادی را به قصد کشتن بیرون بردند. یکی از ایشان مرا با خود برد و گفت حمایتم می کند تا سوزانده نشوم. به ساختمانی نزدیک کلیسا برد و به من تجاوز کرد. بعد به کلیسا باز گرداند تا کشته شوم. دختران و زنان دیگری هم در آن جا مورد تجاوز قرار گرفته بودند. فردای آن روز گفتند که از کشتن خسته شده اند. بعد، یکی از آن ها دسته چوبی یک بیل باغبانی را تیز کرد و به مهبل من فرو کرد. سه بار این کار را کردند تا خون همه جا را گرفت. ... ١»
نه، اشتباه نکنید از وحشی گری های قرون وسطی و یا قبل از بر آمدن آفتاب درخشان روشنگری نقل خاطره نکردم. این قطعه ای از خاطرات زن جوان ۲٠ ساله ای از قوم توتسی رواندا است. و جرمش همین است: زن اهل توتسی.
میشل فوکو استدلال می کرد که در مجازات های کیفری بدن تخریب شده، مثله شده و داغ خورده به عنوان آماج اصلی سرکوب کیفری ناپدید شده است.۲ اما باید اذعان کرد که بدن در جای دیگر همچنان تکه تکه و زخم خورده باقی مانده است. حذف بدن و نه مراقبت از آن موضوع جنگ است. و دورانی که ما در آن زندگی می کنیم نه دوران صلح، که دوران فوران جنگ ها است.
از سال ۱۹۱۴ دوران صلح به پایان رسید و وضعیت جنگی حاکم بر جهان گردید. جنگ جهانی اول درس کشتار بود و بذر جنگ و دهشت را پراکند. و در جنگ جهانی دوم بشر قرن بیستمی آموخته های خود را با تجهیزات پیشرفته تری به معرض نمایش جهانی گذاشت. « فاجعه انسانی جهانگیری که جنگ جهانی دوم مسبب آن بود، تقریباً بزرگ ترین فاجعه در تاریخ بشر است. کمترین جنبه ی سوگبار این فاجعه آن است که انسان ها آموخته اند در جهانی زندگی کنند که کشتن، و شکنجه دادن و تبعید توده های مردم تجربه ی روزمره ای شده که دیگر کسی را ناراحت نمی کند.٣ »
امروزه اتفاق کشتار دسته جمعی، قتل و غارت، نسل کشی، جنایات جنگی و ... تعجب و حیرت کسی را موجب نمی شود. جهان، آبستن جنگ است. قرن بیستم و به تبع آن قرن بیست و یکم با جنگ نشان دار شده اند. هر لحظه امکان این که گوشه ای از جهان درگیر جنگ شود چندان بعید و دور از ذهن نمی نماید. کره خاکی ما به جنگ می اندیشد و در تب و تاب جنگ به سر می برد حتی اگر لشگر کشی ای نشده باشد و یا بمبی منفجر نشده و عده ای به خاک و خون کشیده نشده باشند.
ما در وضعیت جنگی پايایي گرفتار شده ایم که حقوق بین الملل را ناچار از پذیرش عدم تحقق رویای لیبرال خود یعنی پایان بخشیدن به جنگ و حل و فصل اختلافات بینالمللی با طرق مسالمت آمیز پیش بینی شده در منشور سازمان ملل متحد می نماید. حقوق
بین الملل که در پی پایان بخشیدن به وضعیت جنگی بود و با ارمغان صلح جاویدان به ویژه پس از جنگ جهانی دوم و استقرار سازمان ملل متحد پا به عرصه گذاشته بود، اینک شاهد فوران و سیلان جنگ است. وضعیت استثنایی دوران مدرنيته تبدیل به قاعده ای بس هولناک شده است.
جنگ جهانی اول «جنگی که به تمام جنگ ها پایان می داد» خوانده شد. اما آتش جنگ هنوز به سردی نگراییده بود که توفان جنگ جهانی دوم به پا شد. هنگامی که وحشی گری های جنگ دوم پایان یافت، مژده آمد: « دیگر هرگز» جنگی رخ نخواهد داد. با این همه تا سال ۱۹۹۶ بیش از ۲٨۵ جنگ بین المللی و داخلی رخ داده4 و آمار کشته شدگان قرن ۲٠ بیش از ١٨٧ میلیون نفر برآورد شده است که معادل با بیش از یک دهم کل جمعیت دنیا در سال ١۹٠٠ است.5
ما در جهانی جنگ زده زندگی می کنیم. جنگ پدیده ای فراگیر و عمومی است. در دوران مدرنيته که می توان گفت از جهاتی پیامد وضعیت جنگ های عمومی ای چون جنگ سی ساله آلمان بین کاتولیک ها و پروتستان ها و جنگ های داخلی انگلستان می باشد، صلح قاعده تلقی شد و جنگ از قلمرو داخلی حذف و به صورت استثنا برای درگیری های خارجی در نظر گرفته شد. استثنا از آن جهت که اختلافات می بایست به طرق مسالمت آمیز از قبیل مذاکره، میانجی گری و ... حل و فصل می گردید.
ماکیا وللی «قانون خوب» را اساس همة نهادهای نظام آزاد می دانست و آن را یکی از دو ستونی می دید که جمهوری بسامان بر روی آن ها استوار و پایدار می ماند، جنگ افزارهای خوب، آن ستون دومی است که باید در کنار قانون خوب وجود داشته باشد. چرا که هیچ نظامی بدون پشتوانه قانون خوب یعنی همان جنگ افزارهای خوب پایدار نخواهد ماند.۶
با این حال، ماکیا وللی تنها جنگی را که در جهت منافع ملت و مصلحت عمومی باشد، لازم و مشروع می دانست. کانت حکم عقل عملی اخلاقی را چنین اعلام می کرد: هیچ جنگی نباید باشد. ... زیرا جنگ وسیله ای نیست که هر کس بتواند با توسل به آن حقوق خود را به دست آورد.٧ کانت معتقد بود «که شرط تحقق بالاترین خیر سیاسی، صلح جهانی است که توافقهای عادلانه میان دولت ها را تأمین ميکند. ... دولت ها نیز مانند افرادی که جدا از وضع قانونمند زندگی میکنند، بدواً در یک وضع طبیعی بین المللی بي قانون به سر می برند و همواره با یکدیگر در جنگ اند یا پیوسته مشغول آماده شدن برای جنگ. ...[ولی] همان نفع شخصی که افراد را از وضع طبیعی به جامعه قانونمند رانده است،
ملت ها را نیز به سوی فدراسیوني بین المللی یا نوعی جامعه ملل به صورت قسمی جمهوری جهانی مرکب از قدرت های دارای حق حاکمیت سوق خواهد داد.»٨
اما قرن بیستم حکم عقل عملی اخلاقی کانت را به هیچ گرفت. وضعیت جنگی پایدار گردید. آتش جنگ فوران کرده و کل گستره اجتماعی را در بر گرفته است. جنگ قاعده و آتش بس وضعیت استثنایی شده و از صلح خاطره ای باقی مانده است.
قبل از قرن بیستم هیچ جنگ جهانیاي رخ نداده بود. آمار تلفات و کشتار جنگ های رخ داده که در تاریخ به ثبت رسیده است و هم چنین سبعیت و وحشی گری های آن ها قابل مقایسه با جنگ های یک قرن اخیر نمی باشد.
این قرن هم به لحاظ شدت و میزان و مدت جنگ هایش و هم به لحاظ مصایب و فجایع بشری وحشتناک ترین و ویرانگرترین قرن تاریخ بشریت است. کافی است نگاهی به فجایع اتفاق افتاده در دو جنگ جهانی، جنگ ویتنام، جنگ ایران و عراق، حمله امریکا به عراق و دهها جنگ بین المللی دیگر و نسل کشی ها و جنایت های ضد بشریت اتفاق افتاده در جنگ های داخلی رواندا، سیرالئونی، افغانستان، سومالی و ... بیندازیم تا با والتر بنیامین هم عقیده شویم که «جهان جایگاه فاجعه ای است مداوم.»۹
جالب آن که تا قبل از قرن بیستم، جنگ برای کشورها یک حق پادشاهی محسوب می شد و نیاز به هیچ گونه توجیهی نداشت. صلاحیت مبادرت به جنگ یک صلاحیت ارادی بود.توسل به زور ناشی از حق حاکمیت بود و بدون توجه به هدف، صلاحیت اقدام به جنگ به رسمیت شناخته شده بود. و با این وجود همان طور که گفته شد جنگ وضعیت استثنایی بود. اما در قرن بیستم حقوق بین الملل به صورت تدریجی در پی محدود کردن حق جنگ و نهایتاً ممنوع نمودن آن گردید.
کنفرانس های صلح لاهه دیوان دائمی داوری را به عنوان مرجع صلاحیت دار جهت جلوگیری از جنگ از طریق میانجی گری و حکمیت تأسیس نمود. به دنبال آن میثاق جامعه ملل که قصد لغو مبادرت به جنگ را داشت نهایتاً موفق به محکومیت عام و مطلق جنگ نگردید و به صورت نسبی و محدود جنگ را محکوم نمود. میثاق کشورهای عضو را متعهد می نمود تا در برخی موارد از توسل به زور به صورت مسلحانه و جنگ خودداری نمایند. بدیهی است در بقیه موارد جنگ قاعدتاً قانون و مشروع تلقی می گردید. کشتارهای وحشیانه و فجایع بی سابقه جنگ جهانی اول باعث شد تا عقاید اندیشمندانی چون روسو و کانت که در پی تأسیس یک سازمان فراملی و بین المللی به منظور اجتناب از جنگ و برقراری صلح بودند دوباره مطرح شده و قوت گیرد.
ویلسون رئیس جمهور وقت ایالات متحده امریکا برنامه صلحی را در ١۴ ماده تدارک دید که نهایتاً منجر به انعقاد معاهده ورسای و در نتیجه تأسیس جامعه ملل گردید. اما این تأسیس جدید،هم به لحاظ هنجاری و هم ساختاری ناتوان تر از آن بود که بتواند مانع بروز جنگ در عرصه بین المللی شود. منع توسل به جنگ به صورت مضیق مطرح و ضمانت اجرای موثری نیز پیش بینی نشده بود. جامعه ملل به عنوان بخشی (بخش اول معاهده ورسای) از قرارداد صلح مستقر گردید و در مأموریت خویش که همانا جلوگیری از بروز جنگ بود صرفاً توانست از بروز یکی دو جنگ نه چندان موثر در صحنه جهانی از قبیل جنگ فنلاند و سوئد جلوگیری و همچنین در متوقف ساختن جنگ بلغارستان و یونان در ١۹۲۵ موفق عمل نماید. اما در مواجهه با جنگ های دیگر که ناقض میثاق بودند عملکرد مثبتی نداشت. حمله لهستان به لیتوانی در سال ۱۹۲٠، اشغال جزیره کورفو توسط ایتالیا در ١۹۲٣، حمله ژاپن به منچوري در ١۹٣١، حمله آلمان به لهستان در ١۹٣۹ و متعاقب آن جنگ جهانی دوم، از نمونه های درماندگی و عجز جامعه ملل در انجام مأموریت مقرر بود.
بعد از تلاش های نه چندان موفق دیگر، سرانجام در سال ١۹۲٨ بریان وزیر امور خارجه وقت فرانسه و کلوگ وزیر امور خارجه وقت ایالات متحده آمریکا اقدام به انعقاد پیمانی نمودند که بعدها تعداد اعضای آن به ۶٣ کشور( در حالی که تنها ۵۴ کشور عضو جامعه ملل بودند) رسید. میثاق بریان- کلوگ جنگ را به عنوان ابزار سیاست ملی به صورت مطلق ممنوع نمود. این پیمان نقطه عطفی در حقوق جنگ محسوب می شود. اما به گفته ی ها بسبام ١۹۱۴ راه را برای قتل عام گشوده بود. ١٠ علاوه بر جنگ های دو جانبه، جنگ جهانی دوم آغاز شد. شروع جنگ جهانی دوم تیر خلاصی بود بر جامعه ملل که نفس های آخر را می کشید. قبل از فروکش شدن آتش جنگ و درماندگی جامعه ملل در جلوگیری از بروز آن، کشورهای فاتح، تأسیس سازمان جدیدی را طرح ریزی کردند که مهم ترین رسالت آن حفظ صلح و امنیت بین المللی بود.11
منشور ملل متحد در مقدمه خود «محفوظ نگهداشتن نسل های آینده از بلای جنگ ... و زیستن در حال صلح ...» را هدف قرار داده بود و در ماده ١ و بند ۴ ماده ۲ از اتخاذ تدابیر دسته جمعی موثر جهت جلوگیری واز میان بردن تهدید های علیه صلح و ممنوعیت کلی هرگونه توسل به زور سخن گفته شده و ماده ٣٣ طرفین اختلاف را موظف کرد تا با استفاده از آئین های مسالمت آمیز حل اختلافات (مذاکره، تحقیق و بازجویی، سازش و آشتی، داوری، آئین قضایی، مراجعه به سازمان ها یا موافقت نامه های منطقه ای و دیگر آئین های مسالمت آمیز) اختلافات ایجاد شده را حل و فصل نمایند. اما منشور نیز نتوانست حفره های سیاه قواعد بین الملل را پر یا از ایجاد آن جلوگیری نماید.١۲ و جنگ به عنوان واقعیت مصیبت بار زندگی بشر در قرن بیستم شعله ور ماند. قبل از ١۹۱۴ طرفین جنگ ها محدود بود و جنگ های جهانی اول و دوم محدودیت طرفین را از بین برد ولی وجه اشتراک هر دو این بود که طرفین جنگ دو حکومت، سلطنت یا دولت بود. اما نیمه دوم قرن بیستم شاهد جنگ های داخلی به بهانه های مختلف بود. فجایع به بار آمده در این نوع جنگ گاه از جنگ های بین الدولی پیشی گرفته است.
پس از جنگ جهانی دوم بیشتر جنگ ها جنبه داخلی داشته اند یعنی یک طرف دولت مستقر قرار داشته و طرف دیگر گروهی که به مبارزه برخاسته است. نیجریه، سیرالئون، بروندی، آنگولا، کنگو، مکزیک، فیلیپین، سومالی، رواندا، یوگسلاوی سابق، نیکاراگوآ، السالوادور، لبنان، عراق، کامبوج، افغانستان، یمن و ... از جمله کشورهای درگیر جنگ های داخلی بوده اند. جنگ سرد، استعمار، اختلافات قومی و مذهبی و ... آتش جنگ های داخلی را شعله ور و دنیا را به خاک و خون کشیده و وحشت و کشتار آدمی را مستمر و پایدار نمودند. فاجعه ظفرمند و تابناک باقی ماند.
روسو جنگ را صرفاً در رابطه میان دولت ها می دید. «هر دولت فقط می تواند دولت یا دولت های دیگر را به عنوان دشمن در مقابل داشته باشند و نه انسان ها را ...»١٣. حقوق بین الملل سنتي نیز جنگ را درگیری نظامی میان دو یا چند دولت می دانست و حقوق بین الملل سنتی از ورود به جنگ های داخلی خودداری و این موضوع را در حیطه اختیارات دولت قرار داد، و صرفاً اقدام به وضع قواعد در رابطه با جنگ های بین دولت ها نمود. منشور ملل متحد نیز که جنگ را غیر قانونی اعلام و به کار گیری زور در روابط میان دولت ها را ممنوع کرد، جنگ در داخل یک دولت را منع نکرد.١۴
بند ۴ ماده ۲ منشور ملل متحد تهدید به زور یا به کارگیری آن بر ضد تمامیت ارضی، استقلال سیاسی هر دولت را در روابط بین المللی اعضای سازمان منع کرده اما در مورد تهدید یا توسل به زور در روابط داخلی سخنی نگفت و آن را جزو امور داخلی دولت ها دانست که حسب بند ٧ ماده ۲ منشور، سازمان ملل متحد از مداخله در امور داخلی دولت ها منع شده بود.
استفاده از زور در نظریه هابز صرفاً در حیطه اختیارات دولت بود. با استقرار سازمان ملل، حقوق بین الملل طبق بند ۴ ماده ۲ منشور استفاده از زور را در روابط دولت ها منع و آن را صرفاً در حیطه اختیارات ارکان خاص سازمان ملل (شورای امنیت) قرار داد. شورای امنیت لویاتان لویاتان ها شد. اما در عرصه داخلی قدرت دولت دست نخورده باقی ماند تا وحشتناک ترین وحشی گری های دهه های پایانی قرن بیستم بدون مانع حقوقی و با طیب خاطر فرمانروایان اتفاق افتد. ارتش به یگان های ضد شورش تبدیل شد. دشمن نه در ورای مرزها که در داخل قرار داشت و دشمن دشمن است و باید نابود گردد. در حالی که طرفداران و نظریه پردازان حقوق بشر از «مسئولیت حمایت» سخن می گویند که طبق آن دولت ها موظف و ملزم به رعایت حقوق شهروندان و حمایت از آن ها در برابر نقض حقوق بنیادین ایشان می باشند١۵ شهروندان گستاخ که از محدوده تعیین شده دولت برای زیستن تخطی می کنند دشمن جدید دولت ها محسوب می شوند.
ویژگی مدل جدید جنگ سرکوب جنبش های مقاومت و آزادی خواه و تحمیل نظم (یا همان خفقان) بر مردم شده است. شهرها توسط نیروهای نظامی قدرت حاکمه فتح
می شوند. در این جا ماهیت رابطه مجعولی که دولت را برخاسته از مردم می داند بر ملا می شود.
تمایز میان نظامیان و غیر نظامیان محو شده است. بند ۲ ماده ۴٣ پروتکل اول ژنو اعلام داشته بود فقط سربازان می توانند مستقیماً در مخاصمات شرکت و هدف حمله قرار گیرند. بند ۲ ماده ۱۲ پروتکل دوم نیز بیان می دارد جمعيت غیر نظامی نباید هدف حملات قرار گیرند، اما قربانیان اصلی جنگهای نیمه دوم قرن بیستم به ویژه در جنگهای داخلی غیر نظامیان بوده اند. در زمره ی کل قربانیان جنگی در طی جنگ جهانی اول، افراد غیر نظامی ۵%، در جنگ جهانی دوم ۵٠%، در جنگ کره ۶٠% و بالاخره در جنگ ویتنام ٧٠% بوده اند.۱۶ حقوق بینالملل بر آن بود تا جنگ را از قلمرو غیر نظامیان حذف نماید، اما عملاً و با رشد صعودی، تفکیک غیر نظامیان و نظامیان نه تنها غیر ممکن که غیر نظامیان به هدف اصلی نبرد تبدیل شدند.
شهروند مجرم- دشمن است و این یکی از نقاط تلاقی اقدامات پلیسی با جنگ است. جنگ که در دوران مدرنیسم و در وضعیت استثنایی پذیرفته شده بود، در قرن بیستم به تدریج به قاعده بدل می گردد. حاکم یا همان دولت می تواند اعلام وضعیت استثنایی نماید و از این طریق قانون تعلیق می یابد. و در صورت تعلیق قانون و عدم الزام قواعد و الزامات حقوقی هر کاری مجاز می شود. مردم از حقوق و امتیازات خویش محروم و بنابراین اقدامات پلیس فاقد منع قانونی می شود. این شرایط، شرایط اردوگاه است. آگامبن می نویسد «در اردوگاه، وضعیت استثنایی که اساساً در حکم تعلیق موقتی وضعیت قانونی بود، نوعی ترکیب یا آرایش مکانی دائم می یابد که، در این مقام، پیوسته خارج از وضعیت عادی قانون باقی می ماند ... در اردوگاه ها به راستی هر چیزی ممکن است، آن هم فقط به این دلیل که اردوگاه ها بر سازنده ی نوعی مکان استثنایند.»١٧ عدم درک ساختار سیاسی- حقوقی اردوگاه وقایع اتفاق افتاده در آن ها را نیز غیر قابل فهم می سازد.
تلاقی اقدامات پلیسی با جنگ خاص جنگ های داخلی نیست. یکی از درس هایی که جنگ خلیج به ما آموخته است همان ادغام مفهوم حاکمیت در سیمای پلیس است.١٨ ایالات متحده امریکا و دولت های همیارش در افغانستان و عراق نقش پلیس را عهده دار شده اند. در واقع، جهان ما تبدیل به اردوگاه شده است.
این جنگ های داخلی که اغلب در کشورهای فقیر و عقب مانده روی داده است پیامد مهمی نیز داشته است و آن مداخلات بشر دوستانه کشورهای غربی به ویژه ایالات متحده در امور این کشورها می باشد. حقوق بین الملل سنتی از حاکمیت دولت ها دفاع نموده و یا به عبارت دیگر بر پایه حاکمیت دولت ها استوار شده است. به تدریج تحولات هنجاری و ساختاری صورت گرفته برخی از امور را از حیطه اختیارات داخلی دولت ها خارج و به امری بین المللی تبدیل کرد. بنابراین دولت ها به خاطر نقض چنین اموری می بایست پاسخگوی نهادهای بین المللی باشند. شورای امنیت سازمان ملل مکرراً نقض حقوق بشر توسط دولت ها را تهدیدی علیه صلح و امنیت بین المللی تلقی نموده است.
به عنوان نمونه در قطع نامه ٧٣٣ شورای امنیت اوضاع وخیم سومالی ناشی از مرگ و میر در نتیجه گرسنگی و تباهی را تهدیدی علیه صلح و امنیت منطقه ای دانسته١۹ و کمک های بشر دوستانه را از دبیر کل ملل متحد تقاضا کرد و متعاقب آن در قطع نامه ٧۹۴ تهدیدی علیه صلح و امنیت بین المللی محسوب نمود.۲٠ حتی اقدام نظامی در بازگرداندن دولت دمکراتیک در قضیه سیرالئون در سال ١۹۹٨ مورد حمایت واقع شد.۲۱ رعایت حقوق بشر و نجات حیات انسانی و پاسداری از کرامت بشری توجیه مداخله در امور داخلی می باشد.۲۲ حاکمیت ناقض حقوق بشر توسط حقوق بین الملل حمایت نشده و مداخله جهت جلوگیری از نقض حقوق بشر توسط چنین حکومت هایی موجه قلمداد می شود. بعد از بوسنی، کوزوو و تیمور شرقی، دکترینی نضج گرفت که اجازه می دهد در کشورهایی که به شهروندان خود آسیب می رسانند دخالت شود.۲٣ به نظر می رسد پس از جنگ یوگسلاوی در سال ١۹۹۹ و افغانستان و عراق، جنگ های بشر دوستانه در عرصه بین المللی علیرغم تظاهرات مردمی صورت گرفته علیه حمله به عراق تایید و تثبیت شده است. امروزه مداخله بشر دوستانه نه به صورت حق که به عنوان وظیفه مطرح می گردد.
امریکا و همدستانش با ملتهایی می جنگند که خود را نه دشمن آن ها بلکه دوست ایشان معرفی می کنند. می جنگند تا کرامت انسانی آن ها را باز گردانند و از حقوق مسلم آن ها پاسداری نمایند. ارتش این کشورها نجات بخش مردمان سرکوب شده و تحت ستم کشورهای مورد حمله می باشند. جنگ برای گسترش مفاهیم جهان شمول حقوق بشر و ترویج دمکراسی رسالت کشورهایی است که خود را پرچمدار رعایت و احترام آن می دانند. بنابراین بایستی با مفاهیمی که مانع نفوذ و گسترش این حقوق که سعادت و رفاه بشر را موجب خواهد شد مبارزه کرد. مفهوم جنگ عادلانه که در قرون وسطی رواج داشت و به جنگ هايي اطلاق مي شد كه به فرمان یا تاييد كليسا و به دليل طرفداري از مسيحيت و سركوب كافران و به عنوان مجازات بي عدالتي انجام مي شد و اندیشمندان سیاسی مدرن با آن به مخالفت برخاسته بودند مجدداً ظهور کرده است. امروزه این جنگ ها به نام حقوق بشر و مبارزه علیه تروریسم انجام می گیرد.
جنگ های مذهبی یا علیه مفهوم امروزی همه گیر و خارج از زمان و مکان خاصی است. جنگ علیه تروریسم که به ویژه پس از واقعه سپتامبر ۲٠٠۲ اعلام شده است، بنا به گفته منادیان آن جنگی است سراسری و بدون زمان و مکان معین. جنگ علیه عقیده بدیهی است که بایستی مستمر، پایا و بدون توقف باشد. چنین جنگی تبدیل به یک وظیفه همیشگی می شود. و این نقطه تلاقی اقدامات پلیسی با جنگ است.۲۴جنگ تبدیل به یک اقدام مراقبتی شده است.
مفهوم دیگری که امروزه همه گیر شده و با جنگ عادلانه نیز وجه اشتراک دارد، جنگ پیش دستانه و یا دفاع مشروع پیش گیرانه است. این مفهوم بدین معنی است که اگر کشوری خود را در خطر حمله کشور دیگری دید می تواند به جهت دفاع از منافع خود پیش دستی کرده و از خود دفاع نماید. جنگ اسرائیل علیه مصر در سال ١۹۵۶ و عراق علیه ایران با چنین دلیلی شروع شده بود. اما بعد از واقعه سپتامبر ۲٠٠۲ امریکا و همدستانش به صورت همه جانبه ای سعی در تئوریزه کردن و حتی بدیهی و ضروری دانستن آن نموده اند. استراتژی امنیت ملی امریکا این حق را برای کشورش در نظر گرفت که بتواند در صورت حمله قریب الوقوع به صورت پیش دستانه امنیت خود را محفوظ دارد.
ماده ۵۱ منشور ملل متحد مقرر می داشت: «در صورت وقوع حمله مسلحانه علیه یک عضو ملل متحد تا زمانی که شورای امنیت اقدامات لازم برای حفظ صلح و امنیت بین المللی را به عمل آورد، هیچ یک از مقررات این منشور به حق ذاتی دفاع از خود خواه فردی یا دسته جمعی لطمه ای وارد نخواهد کرد ...» بنابراین دفاع مشروع، منوط به ١- وقوع حمله مسلحانه و ۲- تا زمانی که شورای امنیت اقدام ننماید یعنی به صورت اقدامی موقتی
می باشد. البته دفاع مشروع در آموزه های حقوقی و رویه قضایی دارای شرایط دیگری از جمله ضرورت و متناسب بودن نیز می باشد. دیوان بین المللی دادگستری در رای مورخ ۲٧ ژوئن ١۹٨۶ در قضیه نیکاراگوئه با استناد به این دو شرط اقدامات امریکا را از مصادیق دفاع مشروع ندانست.
استراتژی امنیت ملی آمریکا با پر رنگ کردن مفهوم «امنیت» و جایگزینی آن با «دفاع» موضعی فعالانه در تغییر وضعیت موجود و ایجاد نظم و سامانی جدید از طریق اقدامات جنگی اتخاذ می کند. با اقدامات نظامی در پی ایجاد جهانی امن هستند. آشکار است که در این صورت مبارزه با شر تبدیل به وظیفه ای همیشگی و مستمر خواهد شد. جنگ تبدیل به اقدام پلیسی شده و خواهان ایجاد انضباط و نظم امور می باشد. ما با شکلی از زیست- قدرت مواجه ایم که خواهان دگرگونی نظم موجود و تولید نظم جدید برای کل جهان می باشد. جنگ دیگر نه وضعیتی استثنایی که کاملاً طبیعی و خود قاعده است. در این صورت جهان در وضعیت جنگي دائمی و پایا به سر می برد که نظم جدیدی به وسیله جنگ بر آن حاکم شده است. در حالی که در گذشته جنگ از طریق ساختار های حقوقی تنظیم می شد، اکنون جنگ با به وجود آوردن و تحمیل کردن چارچوب حقوقی خاص خودش تنظیم کننده می شود.۲۵
در فضای امنیتی،دیگر شروع و پایان جنگ و قواعد حاکم بر آن ها که در حقوق بین الملل سنتی طرح شده بودند معنای خود را از دست داده اند. هر چند در همان زمان نیز بیشتر جنگ ها بدون اعلام قبلی شروع می شدند اما نکته این جاست که در وضعیت جنگی دائم و در فضای امنیتی، اعلام شروع جنگ دیگر کارایی و مفهومي ندارد.
جنگ هایی که در سده اخیر به وقوع پیوستهاند کمتر به پیمان صلح ختم شده اند. وضعیت صلح برقرار نشده است تنها جنگ در حالت آتش بس قرار گرفته است. معلوم نیست که جنگ در چه زمان پایان می یابد. انگار جنگ امری ناتمام و جاودانه است. مالاپارته در رمان پوست که وضعیت شهر ناپل پس از سقوط موسولینی را روایت می کند، در صحنه های مختلف رمان، زندگی روزمره را نه علامت پایان جنگ که نشانه ناتمامی و در عین حال ابدی شدن آن معرفی می کند.۲۶ و ناپل نام دیگر جهان است.
منابع:
1. Shattered lives: Sexual Violence During the Rwanda Genoside and its Aftermath, Published by Human Rights Whatch in September 1996.
۲. فوکو، میشل، مراقبت و تنبیه، ترجمه نیکو سر خوش و افشین جهان دیده،
نشر نی: ١٣٧٨
٣. هابسبام، اریک، عصر نهایت ها، ترجمه حسن مرتضوی، نشر آگه، ١٣٨٨، ص ٧۶
۴. اردبیلی، محمد علی، حقوق بین الملل کیفری، نشر میزان، ۱٣٨٣ ص ١۵
۵. هابسبام، منبع شماره ٣، ص ۲۹
۶. طباطبایی، سید جواد، جدال قدیم و جدید، نگاه معاصر، ١٣٨۲، صص ٨-۵۲٧
٧. کانت، ایمانوئل، فلسفه حقوق، ترجمه منوچهر صانعی دره بیدی، انتشارات نقش و نگار، ۱٣٨٠، ص ۲١۹
٨. سالیوان، راجر، اخلاق در فلسفه کانت، ترجمه عزت الله فولادوند، طرح نو، ١٣٨٠ صص ۲-۵١
۹. احمدی، بابک، خاطرات ظلمت، نشر مرکز، ١٣٧۶، ص ۹۹.
۱٠. هابسبام، منبع شماره ۴، ص ۴۱.
۱۱. ضيايي بیگدلی، حقوق جنگ، انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی، ۱٣٨٠، صص ١٨-۴
۱۲. در مورد حفره های سیاه قواعد بین المللی ر. ک: کاسسه ، آنتونیو، نقش زور در روابط بین الملل، ترجمه مرتضی کلانتریان، انتشارات آگه، ١٣٧۵
۱٣. روسو، ژان ژاک، قرارداد اجتماعی، ترجمه مرتضی کلانتریان، انتشارات آگه، ۱٣٨٠، ص ٨۶
۱۴. ممتاز، جمشید، حقوق بین الملل بشر دوستانه، نشر میزان، ۱٣٨۴، ص ٣۶.
15.Hamilton, Rebecca J, «The Responsibility to Protect: From Document to Doctrine- But What of Implementation?», downloaded from: www. law. Harvard. cdu/ orgs.
۱۶. ضیایی بیگدلی، منبع شماره ١١، ص ١۲١
١٧. آگامبن، جورجو، وسایل بی هدف، ترجمه امید مهرگان و صالح نجفی،نشر چشمه، ١٣٨٧، صص ۴٨-۴٧
١٨. آگامبن، منبع پیشین، ص ١٠۵
19. S. C. Res. 733,23 Jan. 1992
20. S. C. Res. 799,3 Dec. 1992
21. S. C. Res. 1162, 1998
22. Ramcharan, B.G, «The Security Council: Maturing of International Protection of Human Rights», Review of International Commision of Justice, 98, (1992), P.32.
23. Steiner, Henry J and Philip Alston, International Human Rights in Context, (Oxford: Ox ford University Press, 2000). P. 588.
۲۴. نگری، آنتونیو و مایکل هارت، انبوه خلق، ترجمه رضا نجف زاده، نشر نی، ١٣٨۶، صص ۴٣-۴۲
۲۵. منبع پیشین، ص ۵١
۲۶. رفویی، پویا، «مالا پارته در ناپل»، روزنامه شرق، سال پنجم، شماره ١٠١١، ص ۹.