اندوه بطالت است

این روزها کسانی که حافظه تاریخی بر دوش شان سنگینی می کند، مدام سیاست را به حقوق کیفری و به صحنه دادگاه تقلیل می دهند. کنش گر سیاسی، ردای دادستان یا وکیل بر تن می کند.

حقوق امری واکنشی است. استناد و توسل به حقوق کار بردگان است که سیاست را به امری کین توزانه بدل می سازد.کوشش زیادی می شود برای یاد اوری و نمادین کردن گذشته، باز زنده سازی و تفسیر آن. آن چه این یادآوری برای ما به بار می آورد، چیزی نیست جز اندوه و حس انتقام جویی. مدام در این اندیشه اند که مسئول وضع کنونی کیست و خواهان کیفر دادن و قاضی گری هستند. در نهایت سیاست به اخلاق بردگان تقلیل می یابد. اینان به گفته نیچه، "کم زورترین مردمان اند: و به دلیل کم زوری شان است که نفرت در ایشان به هیولاوارترین و ترسناک ترین و معنوی ترین و زهرآگین ترین اندازه ها می بالد. اما اخلاق والاتبارانه از دل آری گویی پیروزمندانه به خویش بر می روید. و این همانا کنش آفرینندگی اوست.

سیاست، کنش است. اخلال در وضعیت موجود و مدار قدرت است. سیاست مداخله در تقسیم بندی امور و لغو آن است. سیاست، مقاومت است و مقاومت یعنی خلق امر نو. سیاست، مشارکت در خلق اشکال متنوع ظهور زندگی، خلاقیت و همبستگی است.   

مردم مي آيند

تاریخ برای برخی امتداد لحظه ای است که در جایی پس ِ پشت ها اتفاق افتاده است. لحظه کش می آید، بدون هیچ گونه گست.  هر اتفاق ِ پس از آن به مثابه ی امتداد همان لحظه درک می شود. هر تغییری چیزی نیست مگر تلاشی برای وفاداری به همان رویداد آغازین. تاریخ نه گست در تداوم است و نه تداوم در گست.حافظه ی تاریخی نیز صرفاً یادآوری همان رویداد آغازین است. و کاری که از دست بر می آید سوگواری و تذکر است.

 

اما تاریخ امتداد یک لحظه نیست؛ تاریخ به گفته ی جویس کابوسی است که باید تلاشی کنیم تا از آن بیدار شویم. تاریخ دچار گست است و ندیدن گست حاصل نگاه فاتحان است نه ستمدیدگان. تاریخ برای ما ترک ها و شکاف هایی است که حاکمان قصد پنهان کردن و لاپوشانی آن را دارند. نیروهای خاموشی است که صدایش نه در پس ِ پشت که در پیش است. صدای مردمی است که می آیند.

بي عقلي سازمان يافته

 

جنگ در رمان « شوایک، سرباز پاکدل» اثر هاشک هم چون آثار تولستوی یاهومر معنا ندارد. شوایک نمی داند چرا می خواهد بجنگد. هیچ برهان قاطعی برای جنگیدن وجود ندارد. جنگ فاقد عقلانیت است. تلاش برای معنا بخشیدن و عقلانی سازی جنگ، بی عقلی است. جنگ کار دولت است. دولت تجسد بی عقلی است. اما خنده دار است که امروز مدام باهوشی کارآگاهی در پی یافتن دلایل عقلانی برای موجودی بی عقل هستیم. و هر اتفاقی را ناشی از توطئه ای برنامه ریزی شده از سوی دولت می دانیم. خنده آور تر وقتی است که در این اتفاقات در حوزه ی « فرهنگ» باشد: فلان اتفاق در ادبیات یا نقاشی و ..... طرح دولت بود. گرایش به فلان نویسنده یا مکتب در دوره ی خاص کار دولت بود و ....

همه ی این ها چیزی جز تبدیل امر پیش بینی نا پذیر به امری پیش بینی پذیر نیست. دولت بی عقلی سازمان یافته است.

تهران تمیز

از بزرگراز بزرگراه چمران که به میدان توحید می رسی، بیلبوردی بزرگ جلوی چشمت قرار می گیرد با تصویر دختر بچه ای که از افتتاح بزرگراه دیگری یعنی بزرگراه امام علی ذوق زده شده است چرا که "بابا از این به بعد زودتر به خانه می آید." پدر دیگر درگیر خیابان نخواهد شد. محل کار به منزل یعنی محل استراحت وصل شده است. در این بین هیچ اتفاق دیگری امکان پذیر نیست یا به عبارت دیگر امکان پذیری آن از بین می رود. کانون اقتصادی به کانون خانواده متصل شده است. آن چه که ممکن بود هر دوی این ها را با خطر مواجه سازد به یمن وجود شهرداری مدبر و توانمند از بین رفته است: خیابان.
خیابان محل تلاقی بدن ها است و تلاقی بدن ها تاریخ ساز است. خیابان محل وقوع رخدادهای بزرگ سیاسی تاریخ دوران مدرن و هم چنین محل وقوع رمان است. تجربه مدرنیته در خیابان حاصل شده است. مارشال برمن می نویسد، مردمان شهری از1789 در سراسر قرن نوزدهم، و در قیام های عظیم انقلابی در پایان جنگ جهانی اول، اعلام داشتند: خیابان ها مال مردم است. در مقابل، لوکرربوزیه از بزرگترین معماران قرن بیستم اعلام می دارد: "ما باید خیابان ها را بکشیم." شهردار تهران عامل شعار لو کوربوزیه است. سهم مردم از شهر تهران چهار دیواری هایی است که با بزرگراه به هم وصل شده اند. چمران به کهریزک رسیده است.