نوروز
بالاخره سال 89 تمام شد. سالی طولانی و کشدار با ریتم کند و کسالت بار که گویی خیال رفتن و تمام شدن نداشت. سالی سنگین که انگار زورمان نمی رسید تمامش کنیم. اختاپوس وار سایه افکنده بود و هیکل گنده و بی ریختش را آوار کرده بود بر سرمان. سال 88 چنان ریتم تند و محرکی داشت که توان باز ایستادن و نشستن نبود و می بایست می دویدیم، می رقصیدیم، جشنواره به پا می کردیم، تنمان زخم بر می داشت و می دویدیم. لحظه ای درنگ کافی بود تا جا بمانی. سال شور، خشم، اشک، عرق، خون، رقص که نمی خواستیم از آن دل برکنیم. دل بر نکندیم، تحویلش ندادیم. به پایان رسیدن سال 89 معجزه بود: وقتی توان شکست حریف نداری و به ناگاه حریف خود یا توسط عامل دیگری از نا می افتد و یا محو می شود.
نوروز، روز نو، امر نو، طراوت، شادابی، آفرینش و ... همه و همه برای پنهان نگه داشتن رخوت و انفعالی است که در این روزها گرفتارش می شوی. نوروز منبع سرشار انفعال و کسالت است که پس از ظهور تمامیت خود، در کل سال پمپاژ می شود. در نوروز تله می شوی. نوروز که برای آن برنامه ریزی کردی تا دلی از عزا در آوری و دسته کم چند رمان و چند فیلم و چند مقاله بخوانی و بنویسی چنان آچمزت می کند که باور کنی، سالی که نکوست از بهارش پیداست.
نوروز تجسم کندی، رخوت و ملال کل سال است.